خالق و مخلوق

:: خالق و مخلوق

نکنه خالق چشماتو ازم برداری

نکنه انقدر غرق شده باشم دست از سرم برداری

خالق نیازمند گرمای وجودتم ریشه هارو دریاب

بد کردم بد رفتم تو باتلاق ولی خالق خودت دستامو بگیر

این آدمات وفا ندارن رسم معرفت یادشون نیست

یادته ازت میخواستم به یه سری کمک کنی؟! یادته غم دلمو میگرفت وقتی آدمات باهام درد و دل میکردن؟!

خالق میبینی همونا که ازت خواستم دستشونو بگیری منو پله پیشرفت کردن و تهشم طلبکار شدن؟!

آره خالق بدجوری دلم پره، بهم برچسب بد بودن زدن تا جامو بگیرن و هلم بدن... و گرفتن...

منی که همیشه واسشون بودم حالا خودم و تنهاییام و تورو دارم فقط

خالق این آدمات همش از من طلب دارن، اصن یادشون نیست چقدر پا روی شونه هام گذاشتن تا برن بالا

یادشون رفته همشو ها... کااامل

حالا تظاهر میکنن نقاب میزنن که بهشون بگن "آدمِ روزای سخت"

خالق بیا منو از اینجا ببر، من که حالا شدم قدیمی و از یاد رفته... اصن بهتر یادشون بره

ولی خالق فراموشم نکنیا...

آره راست میگن آدمات که "نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار"

خالق خریدارم فقط تو باشی بسه. من نو بودن به قیمت خرد کردن نمیخوام

اینا که نمیدونن چیا بهم گذشت فقط برچسب بدترینارو مستقیم و غیرمستقیم بهم زدن تا فراموش شم کمرنگ شم جام پر شه

اما من که دیدم تو که دیدی خودشون چجوری پرواز کردن

خالق پرواز نمیخوام وقتی قیمتش بشه شکستن بال بقیه...

اسیر همین خاکت میشم فقط تو باش

از همه آدمات کندم، همشون نشونم دادن چیزایی که باید میفهمیدم رو...

آره خالق فقط خودت

فقط گرمای وجود خودت

:)

منبع : مدار بیقراریخالق و مخلوق
برچسب ها : خالق ,آدمات ,یادشون ,حالا ,خودت ,یادشون نیست

روز میلاد من است !

:: روز میلاد من است !
بهم ثابت شد توی اوج حس بد هم که باشی، یه نفر میتونه لبخندت رو از زیر آوار وجودت بکشه بیرون
میتونه با کلماتی که تایپ کرده حس خوب بهت بده
میتونه صادقانه و خالصانه واست بنویسه و تو بری تا اوج آسمون
تا همین دیشب حس نفرت انگیزی نسبت به این روز یعنی بیست و یکم فروردین داشتم.هجوم خاطرات تلخ یقه ی امیدم رو چسبیده بود، عذاب وجدان روزهای اخیرم دست و پای روحم رو بسته بود، فشار های عصبی زبونم رو لال کرده بود، سال گذشته همچین روزی سرآغاز اتفاقاتی بود که حالا خاطرات چندان خوبی واسمون ندارن
اما همه ی این حس نفرت انگیز با دیدن نوشته های عزیزانم ساکت شد، جای خودش رو به لبخندی داد که حتی به چشم هامم نفوذ کرده بود
درست وقتی که فکر میکردم پایان این شب و چرخش عقربه ها یعنی مرگ یک سال دیگه از زندگیم و شروع خاکسپاری، ورق برگشت و لبخند محکمی صورتم رو پوشوند


+کلمات جادو میکنن وقتی که با همه ی احساس نوشته بشن :)
از این خاکِ خرابه کوه باید ساخت....
منبع : مدار بیقراریروز میلاد من است !
برچسب ها : بود، ,کرده

یخبندون

:: یخبندون
دکتر سید مهدی موسوی میگن :
"کلاغا باغو گرفتن، دل خوشه ولی به ریشه
میدونه که هر زمستون آخرش تموم میشه
میدونه بهار میاد و درِ این باغو میکوبه
پشتِ این شبای دلگیر آخرش یه روز خوبه..."


+بهار درِ باغ مارو زده، اما این بهار از زمستون یخ تره 
یخبندون خاطرات داره ریشه رو هم خشک میکنه ...
خالق! به گرمای وجودت نیازمندم :) ریشه ها رو دریاب
منبع : مدار بیقرارییخبندون
برچسب ها : بهار

دل نیست کبوتر ...

:: دل نیست کبوتر ...

مگر پرنده است که هرگاه خواستی او را پرواز دهی و هرگاه دلت خواست او را باز گردانی؟!

"دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند" 

اگر بپَرَد دیگر پریده است، رفته است و هزار ناله و یا نیرنگ هم نمی تواند او را به لانه اش باز گرداند

"از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم"

کاش دل هامان از بام یکدیگر نمی پریدند... کاش رسم کفتر بازی را یادمان می دادند حداقل 



و در نهایت

کاش راه و روش پرواز را می آموختم تا فقط ادای پریدن از بام را در نیاورم

تا جدا شوم از لبه ی بام و به آسمان ها بزنم

منبع : مدار بیقراریدل نیست کبوتر ...
برچسب ها : نیست کبوتر

چه چیزی تضمینِ "از دست رفته" هاست ؟!

:: چه چیزی تضمینِ "از دست رفته" هاست ؟!

١) سنگینی این همه دروغ روی قفسه ی سینه م احساسی جز خفگی بهم نمیده

انقدری محکم به روح و جسمم ضربه میزنه که همه ی فریاد های وجودم زیر خاکستر زندگیم دفن میشن

درست چند روز مونده به خاکسپاری یک سال از عمرم...

لباس های مشکیم رو تن میکنم و قدم به قدم به تشیع جنازه ی زندگیم میرم

تک و تنها، آبرو مندانه :) هیچکس رو به این مراسم و روزهای بعدش راه نمیدم

از اینجا به بعد آلوده به دروغ و لجن این دنیا نمیشم از اینجا به بعد آلوده به تظاهر آدم ها نمیشم

لباس های مشکیم رو تن میکنم و فاصله میگیرم از آدم هایی که ظاهرا تکیه گاه و باطنی نمک روی زخم قدیمی هستن


٢)هیچ اعتمادی برام معنی نداره هیچ حقیقتی برام وجود نداره

سوفسطائیان راست میگفتن که : "دانش پایدار و مطمئنی برای شناخت حقیقت وجود ندارد"

حق با اون ها بود فلاسفه ی دیگه زیادی خوش بین بودن، هیچ ابزار و معیاری نیست که حقیقت رو به آدم نشون بده

حقیقت حالا یعنی لباس مشکی و روز خاکسپاری عمرم، یعنی فریادِ همه ی دردهای دفن شده ی قلبم، یعنی رفتن و کَندن از اینهمه دروغ و تظاهر، یعنی خودت مرهم زخم های خورده از اطرافیانت باشی، یعنی . . .


+ پراکنده گویی!

منبع : مدار بیقراریچه چیزی تضمینِ "از دست رفته" هاست ؟!
برچسب ها : یعنی ,حقیقت ,لباس ,دروغ